در پهنهی بیکران دریاها، جزایر بیشماری پراکندهاند. اما در میان این جزایر، برخی به گورستانی ابدی برای کودکان تبدیل شدهاند و به “جزایر کابوس” شهرت یافتهاند. این جزایر، گویی کابوسی بیرحم را بر دوش میکشند و فقط ثروتمندان و قدرتمندان از چنگال نفرین آنها در امان هستند.
کودکان بیگناه توسط “کاخ کابوس” ربوده و به این جزایر دور افتاده فرستاده میشوند. سرنوشت شوم آنها، بستن پیمانی اجباری با موجوداتی شیطانی است. این موجودات تاریکی، روح میزبان خود را آرام آرام میبلعند و از آن تغذیه میکنند.
چو مو، وارث خاندان چو، طعم تلخ خیانت را چشید. سوء قصدی هولناک او را به تبعید در جزیرهای دور افتاده کشاند، جایی که سایه مرگ بر سرش سنگینی میکرد. در این نبرد جانفرسا، چو مو با روباهی کوچک مهتابی که اسیر کرده بود، همپیمان شد. نبردی نفسگیر برای بقا، در میان طوفانهای مرگ و تاریکی. سرانجام، با رهایی از چنگال سرکردههای شیطانی جزیره، نفسی عمیق از آسودگی کشید. اما غافل از آنکه این، سرآغازی برای سفری پرفراز و نشیب در کنار روباه کوچک مهتابیاش بود.